برای تو
تمام شکوه هایم را
برای قاب ِ عکس ِ تو
چو تسبیح ِ نشان کرده
دانه دانه
همه را خواندم
و به کُنج ِ دیوارِ خاک خورده
نگاهم را نشاندم
و گلبرگ های خشکیده ی قاب تو را
در میان دستهایت
یکی یکی ،بوییدمُ بوسیدم
یادِ حرفهایت هنوز هم
به روی ذهن من می دََوَد
تا آنجا که قطره های باران
رقص کنان فرو می آیند
تا التماس ِ چشمهایم را اجابت کنند
و گونه هایی را که سالهاست
چو برکه ایی خشکیده اند
نوازشُ سیراب کنند
نمی دانستم که تو
مسافری هستی بر دوش نسیم
که تمامی حرف هایت
بغض های ابرهایی گشته اند
که در سکوت غریب باران
به بهانه ی اجابت دعایم،فرومی آیند
وبه پای دیدگان منتظرم
سجده ی سکوت را
باردیگرهم
مُهرتکرار می زنند
اثر زیبای مهری سعیدی
پ ن.گاهی وقتا دلم برات تنگ میشه با اینکه میدونم دیگه دوسم نداری

... ما هرگز آغاز نکرده ایم ...
... ما همیشه دوستار یکدیگر بوده ایم ...
... و از آن روی که دوستار یکدیگریم ...
... بر آنیم که دیگران را ...
... از تنهایی یخ زده شان رهایی بخشیم ...
... ما می خواهیم و من می گویم که من می خواهم ...
... من می گویم که تو می خواهی و ما می خواهیم ...
... که روشنایی جاودانه کند...
دخترک اوریجینال
********************************
نویسنده:فریاد بی صدا
تو مرا میفهمی
من تو را میخواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی...
"بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست و قشنگترين لحظه ام لحظه شكفتن دوباره توست..."
*** فریاد بی صدا ***
ستارگان آذین بسته اند آسمان را
و ماه روشن است
دختری امشب کنار خیال ساده اش تو را خواهد دید
کنار گلهای دامن چیندارش
که گویی امشب پر بار تر از همیشه اند
پنجره باز است و بوی تو همه جا پر است
دخترک امشب کنار پنجره سخت بی تاب است
تو آن پر نورترین ستاره ای که امشب درآسمان خیالش خواهد درخشید
ستاره باران است آسمان در انتظارت
تو می آیی میلادت مبارک باد...
سحرگاهان اولین شکوفه ها می رویند
اولین غنچه ها باز خواهند شد
همراه با اولین نفس های جان بخشت زمین جانی تازه خواهد گرفت
چه زیباست ...
جاودانه خواهی ماند تو و بهار
پرندگان آواز سر می دهند
عشق متولد می شود
تو می آیی میلادت مبارک باد...
و اینک بی وقفه خندیدن کار من است
شکوفه های باغچه همسایه خوشبوتر شده اند همین که فهمیدند تو می آیی
صدای قدم هایت که نزدیک می شود گل های سرخ دامنم بی تاب تر می شوند
میرقصم زمین مست می شود
سبز خواهی ماند تا ابد
بهار حضور توست
تو می آیی میلادت مبارک باد...
پ.ن1.
*************** تولدت مبارک ********************************************************
پ.ن2.
تو دوری و دست های من از تو خالی ...تو بی نیازی از عشق و من تشنه ی حتی ذره ای ...
تو صاحب اولین روز بهاری و من دختر زرد ترین روز پائیز...
تو بی نهایتی و من اسیر تنها صدایی...
به سلامتی تو قلم نوش می کند زیبا ترین واژه ها را وقتی دخترک از تو لبریز است!
زیبای شب های خیالی آری با توام
تو امشب می آیی میلادت مبارک...
پ.ن3.
بزرگتر از آنی که چشم روشنی قدم هایت را تنها این قلم بنگارد...دست هایم خالیست و روحم سرشار،سرشار از محبت تو...
خانه ی خاطراتم را که گویای تمام دردها ،خوشی ها، عشق ها و آرزوهای من است
را با تمام عشق به تو هدیه میکنم پذیرا باش و نگهدار آنچه به تو می سپارم باش
از امشب این خانه حضور تو را طلب می کند
من می روم و شاهد بزرگ شدن شادی هایت در خانه ی آرزوهایم می شوم
با امید روزی که اینجا زیباترین لحظه از زندگی ات را جشن میگیری میروم...
آن روز مرا نیز یادی کن...
... دوست تو غزل ...
پ.ن4.
از همه دوستایی که تا اینجا با من بودن و تنهام نذاشتن صمیمانه تشکر میکنمو دست تک تکشون رو که با نظراتشون خوشحالم می کردن می بوسم
و امیدوارم از این به بعد هم شاهد حضور گرم شما باشم
"فریاد بی صدا"
همون کسی هست که میتونه ادامه ی من باشهاون واین وبلاگ رو تنها نذارید
دست همتون رو می بوسم
یا علی بدروود...
.....غزل عزیز و مهربونم سلام
ممنونم که این افتخار را به من دادی تا مهمون وبلاگ زیبای تو باشم ![]()

.......امروز همسفر شدم با تو به وادی عشق
با تو که مهربانی !
با تو که دوست داشتنی هستی ای همه شور و شیدایی !
. ........ وامروز به میزبانیت میهمان شدم تا باز هم فصلی تازه شویم
و با حدیثی نو عشق را حکایت کنیم !
وبا سکوت مبهوت تن هزار ترانه عشق بسراییم
وزمزمه هزار رود را در پی دریا شدن بشنویم !
..........امروز آمدم همه عشق وشادی را باسر انگشتانمان برقصانیم
وبا فریاد عاشقانه مان کوچه های برفی وهمه درختان خواب زده را بیدار کنیم
................ امدم تا با یکدیگر حدیث تازه دوستی را به دیار عاشقان ببریم
چرا که .........عشق سهم من وتو ست !
آمدم تا غم ها را با هم به فراموشی سپاریم وشادمانه زندگی کنیم
تقدیرمان را خودمان تعبیر تازه کنیم وتغییر دهیم ..........
.......بگذار خورشید وجودمان مهربانتر از همیشه وماه رویاهایمان
زیباتر از همه وقت در حوض کوچک خانه احساسمان بر روی ماهیان قر مز
دلمان نقش ببندد !
غزل عزیزم !!!
این روز ها ی پی در پی در حال عبور ٬ قصه زندگی من وتوست !
زندگی که با همه غم ها وشادی ها هدیه ای از جانب خداست !!!!!!
ماه من!!!
....... واینک نوبت من وتوست که چشمه های جوشان عشق را
در وجودمان بیابیم وزیبایی درونمان رابشناسیم
.... و این نیز حدیث دوباره زندگی است به همین سادگی.........
تقدیمی از شهره به غزل غزیزم

پ-ن -خدایا کمک کن تا اگر نمی توانیم به کسی امید دهیم نا امیدش نکنیم !
خداوندا کمک کن هرگز دلی را نشکنیم که دل شکسته به ساز
شکسته شبیه است !
خداوندا یاریمان کن تا با عشق دیگران زندگی کنیم
کمک کن تا درس عشق را از تو فرا بگیریم ودیگر هیچ
...نگاهم میخندد دستانم می رقصند و شوقی مضاعف روحم را نوازش می کند...
...بی تردید شادم می بالم می نگارم و دل نوشته هایم بوی عشق می دهد بوی نشاط ...
...آسمان دلگیر تر از همیشه گرفته است...
... من بی تفاوت به این ابرهای سیاه می نگارم از خوبی ،مهربانی ...
...دستانم این دو بال پرواز خیالم شده اند...
...پر می کشند تا آسوده تر از همیشه نفسی عمیق بکشم در هوای هر چه خوبیست...
...دوست می دارم دوستانم را خدایم را و خودم را شادم برای دلم برای آنهایی که دوستم می دارند...
...هر چه زیبایی را دعوت گرفته ام و هر چه مهربانی را...
...و خود بی تاب تر بر زمین نشسته ام برای بوسیدن قدم های مهربانتان...

سلام خدا جونم اومدم باهات درد دل کنم اومدم بگم دیدی چی شد؟
دیدی دختر کوچولوت بازم شکست؟
دیدی بازم غزلت از اون بالا بالاها با صورت خورد زمین؟
خدا جونم می بینی کبودی های تنمو ؟
خدا جونم می بینی چه جوری صدام می لرزه؟
چرا کمکم نکردی ؟
چرا وقتی تا صبح، آره خدا جون تا خود صبح وقتی صدات می کردم
چرا نخواستی که صدامو بشنوی ؟
چرا وقتی با گریه ازت گداییش می کردم بهم ندادیش؟
چرا وقتی بی صدا گریه می کردم تا کسی صدای دردامو نشنوه
وقتی سرمو تو بالشم فشار میدادم تا مامان نبینه اشکامو
وقتی چشای پف کرده و قرمزمو از خجالت می بستم تا تو چشم بابا
نیوفته دلت به رحم نیومد ؟
خدا جونم که هنوزم با این همه بی وفاییت می پرستمت
که هنوز همون یگانه ی منی
چرا هر کسی شد شاهزاده ی قصه های خیالیم تو یه برگ مونده به آخر
خودت تمومش کردی؟
درست تو لحظه یی که می خواست بشه مال خودم...
خدا مگه نگفتی به بنده هام قدرت میدم تا به بیچاره ها کمک کنن ؟
گفتی یا نگفتی؟
پس چرا خودت با این همه قدرت انقد زجرم میدی؟
چرا واسه یه بارم که شده تو بی کسی هام
تو فریادای شبونم تو هق هق کردنام به دادم نرسیدی؟
چرا باید انقد بدبختم کنی که وایسم جلوتو بگم با من چی کردی؟
منی که همیشه گفتم خدا ممنون واسه داشته هام
واسه داشته هایی که هیچ وقت نداشتم
خدا اینه رسم خدایی؟
خدا جونم این جوریه دیگه؟
چرا وقتی اون بالا ها رو ابرا رو تخت خداییت لم داده بودی
شراب نور می خوردی یه کم تو تاریکی هام نگاهم نکردی؟
خدای خوبم که هیچ وقت ندیدیم!
ببین این دل بیچارمو! ببین این صدای خستمو!
دستام یخ بستن احساس می کنم مُردم خدا...
نه، نگو نه خدا که باورم نمیشه، نگو دوسم داری که خیلی شاکی ام
این واسه بار چندمه از قله ی خوشبختی پرتم می کنی پایین؟
این چندمین باریه که دلمو میشکنی؟
از تمام دنیا فقط یه دل داشتم که هزار بار با امید به هم وصله زدم
اما این بار دیگه نه ...
نه که نخوام خدا، دیگه چیزی ازش نمونده
خوردم خدا... داغونه داغون...
از همیشه بدترم می خوام این دل تیکه تیکه رو از سینم بکنم و بندازم دور
می خوام به جاش یه تیکه سنگ بذارم آره مهربونم یه تیکه سنگ ...
کی میگه سنگ بده ؟ تو شکستیم ولی اون نمی شکنه...
خسته تر از اونم که بگی دستت رو می گیرم
بیچاره تر از اونم که چشم امیدم به آسمونا باشه
همون آسمونی که تا دل بهش سپردم بارید
بارید تا دردامو رو سرم آوار کنه
همون آسمونی که تمام غماشو به من داد تا به جاش ببارم ...
کار ما از این حرفا گذشته
بی کسی شده همدم روز و شبم و گریه همون مُسکن همیشگی ...
کاش یه چیزی بود که می تونست آرومم کنه
کاش یه مرهمی یه دستمالی که بتونه زخم دل شکستمو تاب بیاره ...
اعتراف خدا اعتراف کم آوردم کم...
چرا همش تنهایی چرا چرا چرا؟
پ ن. دلم می خواد بمیرم ...
گریان به کنج خلوت دل می برم پناه
آیا رسد به گوش خدا ناله های من؟
درخویش می گریزم و فریاد می کشم
یار مرا به من برسان ای خدای من
پ ن1.
این روز ها هوا هوای عجیبیستبی تو اینجا شاید غمگین تر پرندگان آواز می خوانند
چه روز ها بی پروا در گذرند و من اشکی بر گونه هایم می لغزد ...
غروب حتی سرخ تر گونه های خورشیدم را نوازش می کند
آتش میگیرد تمام واژه هایم ...
کاش تو بودی...
پ ن2.
ندیدنت آسان نیست گویی در غیابت تمام ابرهای دنیا از آن من استبه هر چه می اندیشم به تو ختم می شود و در آخر باز من می مانم و
بغض کهنه ای که گلویم را می سوزاند و دلم را...
تو بغض کهنه ام را می ترکانی بی آنکه خستگی هایم را نوازش کرده
باشی ...
بر کف خیس خیابان سر می خورد خاطراتمان
خاطره ی قدم هایی که هرگز نزدیم و قهوه یی که هرگز ننوشیدیم
در آبی دریا موج می زند گذشته مان
گذشته یی که جز همین دیروز نیست
سرگردان تر از باد
می رقصم زیر باران
همان باران نبودنت!!!
یادت هست؟؟؟
دیگر سکوت نمی کنم
قورت نمی دهم
پنهانت نمی کنم
جار می زنم
فریاد می کشم
دوست داشتنت را می گویم
و دلتنگی خودم در انبوه نبودن هایت
حلقه ی خاطرات بر گردنم و زنجیر زمانی که نمی گذارد به پیش بروم بر پاهایم
گویی سرنوشتم همین است ...
تکراریست نمی خواهمش!!!
می خواهم بخندم
چرا نمی شود!
باز امتحان می کنم
.
.
.
.
.
.
.
نه نمی شود!!!
خندیدن کار ما نیست...
نه انگار خندیدن سهم ما نیست...
می بوسمت و تو را راهی دیار خاکستری خاطرات می کنم!
بدرقه ی راهت همان تبسم همیشگی...
به تو نگاه می کنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی
من پا پس می کشم!
و در نیم گشوده
به روی تو
بسته می شود.
*****************
ترانه یی که نخواهم سرود من هرگز!
خفته ست روی لبانم
ترانه یی که نخواهم سرود من هرگز!
بالای پیچک
کرم شب تابی بود
و ماه نیش می زد
با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه یی را که نخواهم سرود من هرگز!
ترانه یی پر از لب ها
و راه های دور دست
ترانه ی ساعات گمشده
در سایه های تار
ترانه ی ستاره های زنده
بر روز جاودان!
بدروود تمام گذشته ی من بدروود...!
نبودنت طعم بادام تلخ می دهد...!
زیر آوار سنگین نبودنت لحظه ها جان می سپارند
نفس ها یکی پس از دیگری بریده از زندگی می میرند
و در اینجا هوای نگاهم سخت ابریست...!
بغض سکوتم گاهی هوای شکستن می کند
ولی باز سنگین تر از پیش تنهایی ها را قورت می دهد
تا دنیایم همچنان گرفته بماند
نمی دانم کدامین برگ زندگیم نا خوانده ورق خورد که حال اینچنین
در نقطه یی گنگ دست و پا می زنم !
بی آنکه بدانم بر من چه گذشت پیش از این!